نمیدانم چه شد........
که مثل مترسکی مهربان
میان قلمه های شمعدانیت روییدم
و با تمام پرنده های مزرعه ات دوست شدم
نمیدانم چه شد..........
که من دلواپس سنگها ماندم
و تو برای بوییدن گلهای پارچه ای انقدر صبر کردی
که تمام پیراهنت پر از وصله های انتظار شد
نمیدانم چه شد
که دو قطره سلام کردی..........
و من
تمام حوض مان را برای جوابت کم آوردم
نمیدانم چی شد........
که گم شدیم و هرگز پیدا نشدیم/